تقوایی و من … سیما آهو قلندری

1385655 531202230300390 1673218474 n تقوایی و من ... سیما آهو قلندری
اولین باری که اسم تقوایی را شنیدم حدود ۴۰ سال پیش بود . از انجمن تلگراف زدن که باید به سرعت خودم را به مرکز برسانم تا در جلسه فوق العاده‌ای شرکت کنم . وسط تابستان بود هوای بندر هوای دم کرده حمامی بود که تویش قالی بتکانی . دو روز در راه بودم تا از سرزمین اشباح به مرکز برسم . در جلسه خبر دادن که شخصی به نام ناصر تقوایی پایش را از گلیمش درازتر کرده و با ساخت فیلمی موجب تشویش اذهان عمومی اجنه ساکن این مرز و بوم شده است و باید سریعاً به سزای عملش برسد.  به دلیل سابقه طولانی فعالیت من در جنوب به اتفاق آرا مامور شدم که به درونش بروم و هوایی‌اش کنم ، تا هم او مجازات شود و هم درسی باشد برای دیگران که دیگر به امور بالای سری کاری نداشته باشند . از فردای آن روز کارم را در دفتری در طبقه هزار و سیصد و بیست یک آسمان خراش در وسط شهر که انجمن در اختیار قرار داده بود شروع کردم . کار تحقیقاتی چند هفته طول کشید و مهمترین نکته‌ای که دستگیرم شد این بود که حضرت آقا خودش مجالس بازی راه می اندازد و در جنوب لقب بابازار دارد . رئیس انجمن از طولانی شدن تحقیقات عصبانی شده و دستور داد که هر چه سریع تر غائله را ختم کنم . یکی دو هفته را در اردو گذراندم تا به روزهای اوجم نزدیک شوم و با آمادگی کامل وارد جسمش بشوم ، چند ساعت بیشتر به زمان ورود نمانده بود هیجان زده و راستش کمی مضطرب بودم و بالاخره هزار و یک ، هزار و دو ، هزار و سه ، هزار و چهار ، هزار و پنج راس ساعت سه بعدظهر بود ، با تمام توان خواستم وارد شوم که . . . چیزی شبیه یک میدان مغناطیسی قوی او را احاطه کرده بود جوری که از فاصله پنجاه سانتی که به او نزدیک تر می شدم با شتاب و نیروی عجیبی به عقب پرت می شدم . چند بار سعی کردم ولی . . . خیال کردم شاید ساعت خوش نیست وبهتر است در روزها وساعت‌های دیگر امتحان کنم اما هر بار همان اتفاق می افتاد . چهار پنج سال با احساس شکست و تلخ تر از آن کینه‌ای که از او در دل داشتم گذشت . بارها از طرف مقامات به علت بی‌لیاقتی توبیخ شدم زندگی‌ام داشت از هم می پاشید . راست می گویند که تاریک‌ترین لحظه ی شب لحظه ی قبل از سحر است . اگر نمی توانم درون او را تسخیر کنم درون دیگران را که می توانم . آن روزها مصادف بود با پایان فیلم باغ بهشت . فیلمی که در شصت دقیقه برای معرفی فرش معاصر ایران به بازار جهانی ساخته شده بود . فیلم پر کار و پر هزینه‌ای بود ، تا تقوایی بخواهد بجنبد وارد جسم وزیر فرهنگ و هنر شدم . وزیر فیلم را در مرحله مونتاژ متوقف کرد و هیچ وقت دیده نشد . به زندگی امیدوار شدم و خوشحال بودم از این که توانسته بودم حال این آقای زرنگ را بگیرم . من خوب بودم و تقوایی هم داشت سریال دایی جانش را می ساخت . با یک حرکت رئیس شبکه پخش کننده را به تسخیر در آوردم . پخش دایی جان از قسمت هفتم ممنوع شد .
اما این تلاش‌ها به چشم مقامات نمی آمد و مرا به اتهام بی‌عرضگی به منطقه‌ای دور افتاده فرستادند و پروژه تقوایی را به کس دیگری سپردند . مامور جدید هم نتوانست کاری از پیش ببرد .
سال ۶۳ بود که انجمن تصمیم گرفت دوباره پروژه تقوایی به من محول شود . تقوایی بعد از دو سال مطالعه وتحقیق پروژه بزرگ کوچک جنگلی را در بیست و یک بخش تالیف کرده بود . بعد از دو سال کار سنگین به مرحله فیلمبرداری رسید از آسمان و زمین بمب و موشک می بارید . همه زحماتش را در چشم به هم زدنی به باد دادم . رئیس بخت صدا و سیما را هوایی کردم . کار را آن قدر تمیز تمام کردم که خود تقوایی مجبور به کناره گیری شد .
ناخدا خورشید را که می ساخت چند بار دیگر بختم را امتحان کردم ولی نتوانستم به جسمش نفوذ کنم . به ناچار راه قبل را در پیش گرفتم . وسط کار توی جلد تهیه کننده رفتم، تهیه کننده با داد و فریاد فیلم را نیمه کاره گذاشت و رفت . از هیچ چی بهتر بود با این نیمچه زهرهایی که ریختم حداقل می توانستم خودم را در مقامم تثبیت کنم . بعد از آن آنقدر دور و برش پلکیدم تا توانستم وارد خوابهایش شوم و همه را آشفته کنم . آنقدر چیزهای عجیب و غریب می دید که هیچ آدمیزادی نمی تواند تصورش را هم بکند .
سر فیلم‌ای ایرانش طوفانی بر پا کردم که همه دکورهای یونولیتی‌اش تکه تکه شد و تا یک هفته یک پادگان آدم را مامور جمع کردن ذره‌های یونولیتی کرده بود که به همه جای دره ماسوله چسبیده بود .
چیزی به نابودی تقوایی نمانده بود که از یک دانشگاه بزرگ در افغانستان بورسیه گرفتم تا دوره دکترای تخصصی را بگذرانم . سال هشتاد که کاغذ بی‌خط را می ساخت من حضور نداشتم ولی بچه‌ها نتوانسته بودند حال اساسی‌ای بهش بدهند . تنها کاری که از دستشان بر آمده بود این بود که در نزدیکی محل فیلمبرداری از صبح تا شب با دریل به جان آسفالت بیفتند و چند سگ بدبخت را اجیر کنند که فقط سر و صدا راه بیاندازند تا او نتواند صدا برداری فیلمش را به راحتی انجام دهد . خجالت آور و در عین حال خنده دار بود خودم اگر می بودم کار را به تعطیلی می کشاندم .
یکی دوسال بعد با درجه دکتری به مملکت برگشتم . سراغش رفتم ، زنگی و رومی را می ساخت . بساطی راه انداختم که نگو و نپرس . به دورن تهیه کننده نفوذ کردم اما او بی‌ظرفیت تر از آن بود که فکر می کردم و کارهایی کرد که خودم هم چهار شاخ مانده بود. نمی دانید چه حالی داد وقتی پروژه تعطیل شد .
با این که خیلی خوشحال بودم اما همان احساس تلخ چند سال پیش دوباره به سراغم آمده بود . کینه‌ای که خاک سالیان خورده بود و هر روز عمیق تر می شد . اما من هنوز فقط از طریق دیگران می توانستم آرامشش را به هم بزنم . در چای تلخ ضربه نهایی را وارد کردم همه دکورها و دم ودستگاهش را به اتش کشیدم ، خیلی بعید بود که باز هم بخواهد فیلم بسازد . با این فکر مدتی به سواحل اسپانیا رفتم تا کمی استراحت بکنم و برای همیشه تقوایی را از ذهنم بیرون بیاندازم . بعد از مدتی خبردار شدم که به دلیل اختلاف‌های مسئولین رده بالا انجمن منحل شده . تصمیم گرفتم همان جا ماندگار شوم و زندگی جدیدی را شروع کنم . بعد از چند سال مثل همه آدم هایی که تا در وطن هستند از صبح تا شب بد و بیراه می گویند و همین که پایشان را بیرون می گذارند دلشان برای وطن عزیزشان تنگ می شود ، دلم تنگ شد . همه چیز را ول کردم . وطن عزیز مثل همیشه مرا با مهربانی پذیرفت . چند تا از دوستان قدیمی‌ام را پیدا کردم هر کدام برای خودشان شرکت زده بودند و بیا وبرویی داشتند . نوبان را که دیدم مثل قدیم‌ها شروع کرد به اذیت کردن پوزخندی زدو گفت : از تقوایی چه خبر ؟ با بی‌تفاوتی گفتم : خبر ندارم . گفت : دیگر فیلم نمی سازه ، فیلم نامه نویسی تدریس می کنه . گفتم : تواز کجا می دونی ؟ گفت : ما خیلی چیزا می دونیم داداش . دوباره کرم تقوایی به جانم افتاده بود.
آدرس را گرفتم . آموزشگاهی در خیابان ظفر . منشی گفت : یک جلسه از کلاس گذشته ، اگر می خواهید الان می تونید برید سر کلاس ، امروز جلسه دومه . گفتم : پس اون یه جلسه چی ؟ گفت : می تونی صبر کنی تا ترم آینده . 
در زدم و رفتم تو . در این چند سال که ندیده بودمش موهایش کمی سفید شده بودند . از دیدنش خوشحال شدم و قاطی شاگردهای دیگر جایی نشستم که خوب در تیررسم باشد . از همه چیز به طور تخصصی حرف می زد . فلسفه ، تاریخ ، فیزیک ، پزشکی ، شعر ، نقاشی ، . . . و من مانده بودم این آدم چرا اینقدر می داند . هفته‌ها می گذشت من فیلم نامه می نوشتم و او تشویقم می کرد . اما هم چنان دنبال فرصتی می گشتم تا نقشه چهل ساله‌ام را عملی کنم . در این مدت کوتاه شناخت بهتری از او پیدا کردم و این خیلی به در کارم می خورد . او در سرزمینی با جاده‌های بسیار که هر کدام به سوی نقطه نورانی نامعلومی کشیده می شد زندگی می کرد . دنیا را به مبارزه می طلبید و صلح دوست‌ترین آدم دنیا بود ، و جاذبه‌اش آنقدر زیاد که اگر ذره‌ای خوبی در وجودت می بود بی‌درنگ به سمتش کشیده میشدی . با شفافیت و صداقتی بی‌پایان . 
آخرین جلسه کلاس بود روزی که سه ماه انتظارش را کشیده بودم و خودم را برایش آماده می کردم . اما در من اتفاق عجیبی افتاده بود دیگر نمی خواستم نقشه‌ام را اجرا کنم . قبل از آن که من بخواهم کاری بکنم او مرا تسخیر کرده بود . هر چه قدر با خودم کلنجار رفتم فایده‌ای نداشت . او در من بود . پرچم سفید را در آوردم و دستهایم را بالای سرم بردم و پرسیدم : ببخشید استاد ، ترم آینده هم کلاس میذارید ؟ 
از بالای عینکش نگاهم کرد و گفت : نه . سرم خیلی شلوغه ، میخوام فیلم بسازم . 
سیما آهو قلندری
صفحهٔ هواداران ناصر تقوایی در فیسبوک 
This entry was posted in armando96 and tagged . Bookmark the permalink.

Leave a Reply

Fill in your details below or click an icon to log in:

WordPress.com Logo

You are commenting using your WordPress.com account. Log Out / Change )

Twitter picture

You are commenting using your Twitter account. Log Out / Change )

Facebook photo

You are commenting using your Facebook account. Log Out / Change )

Google+ photo

You are commenting using your Google+ account. Log Out / Change )

Connecting to %s